عبد الحسين نوايى

74

نادرشاه و بازماندگانش ( همراه با نامه هاى سلطنتى و اسناد رسمى و ادارى ) ( فارسى )

رياست سپاه را عهده‌دار شد و صفى ميرزا اختيارى نيافت و سرانجام او بعد از دوازده روز « بىاختيارى » ، اجبارا به حرمسرا بازگشت و شهرت يافت كه بر اثر بيمارى ، نتوانسته است در كار بماند . ولى حقيقت باز اين بود كه ، وى صريحا به پدر خويش گفته بود كه با وجود ميرزا رحيم حكيم‌باشى و ميرزا محمد حسين ملاباشى و سيد عبد الله ، كارى از پيش نمىرود و اگر وى اختيارات كامل نداشته باشد حاضر به خدمت نخواهد بود . همان روز ، سومين فرزند شاه سلطان حسين به نام طهماسب ميرزا ، جانشين برادران خويش گرديد . وى در آن هنگام فقط هيجده سال داشت . اين رفتار شاه صفوى با دو پسر كارآمد خويش ، موجب شد كه نارضايتى مردم بالا گيرد و به صورت شورش و اعتراض شديد درآيد . تا جائى كه مردم در برابر خانهء ملاباشى و حكيم - باشى تظاهراتى كردند و درها و پنجره‌ها را شكستند و فرياد كشيدند كه مسئول بدبختيهاى كشور ما اينان مىباشند . حتى جمعى سخن از سلطنت عباس ميرزا ، برادر شاه سلطان حسين به ميان آوردند . ولى سپاه قزلباش كه در برابر افغانان يعنى دشمنان خارجى تا آن اندازه تحمل خفت و خوارى و شكست كرده بودند ، در برابر مردم يعنى صاحبان حقيقى مرز و بوم و علاقه‌مندان طبيعى و راستين كشور ، دست به شمشير بردند و آنان را خواهى نخواهى ساكت كردند و به عبارت بهتر فرياد آنان را در گلو خفه نمودند . شاه سلطان حسين ، پس از نوميد شدن از كمك و ختاتگ والى گرجستان ( كه با پطر كبير همدل و همداستان بود ) و على مردان خان بختيارى ( كه مىخواست شاه از سلطنت كناره‌گيرى كند و عباس ميرزا به جاى وى نشيند چون شاه جز سخنان حكيم‌باشى و ملاباشى را نمىپذيرد ) ، سرانجام طهماسب ميرزا را در 27 شعبان سال 1134 ه . از اصفهان به طلب سپاه بيرون فرستاد . اما اين شاهزاده آن مردى نبود كه مردم ايران در آن روزگار آرزو مىكردند ، زيرا نه خود از روى علاقه و دلسوزى به جمع‌آورى سپاه پرداخت ، نه به على مردان خان و مردان وى روى آورد . بلكه از كاشان به قزوين رفت و در آن شهر ، در لحظاتى كه اصفهان محصور و قحطىزده